|
|
|
|
|
این مطالب صرفا به علت خنده بوده و توهین محسوب نمی شوند.
.........................................................................................................
یک بچه ترکه به باباش میگه: بابایی چرا بقیه به من میگن ترک خر؟ . . دو تا بسیجی داشتن تو يه ماشين بمب کار ميذاشتن يکيشون به اون يکي ميگه: اگه اين بمب الان منفجر بشه چي کار کنيم؟ . . يه روز پسره از باباش ميپرسه: بابا، ماه نزديكتره يا اصفهان؟ . . اصفهانیه يک خوشه انگور میخره میبره خونه. به زن و بچه هاش هرکدام يک دونه انگور میده. . . یک ترکه برای بار چهارم میره پیش گیشه و بلیط میخره. یارو بهش میگه چی شده چرا شما چهار دفعه بلیط خریدین. . . ترکه در زندگی به آخر خط میرسه ... میره سر خط بعدی . . یک روشنفکره از نويسنده میپرسه: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟ . .
ترکه بچه اش درس نمیخونده میخواسته تهدیدش کنه میگه: اگه درس نخونی میفرستمت حوزه علمیه بری آخوند بشی
................................................................................................... دوستارتان ساشا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:16 توسط ساشا
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترها: بعضي از اونا واقعاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا (به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم) وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن صفا) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن (خر خوني) تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه) نكته : دليل اينكه پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس البته از نوع سيريشش (:| :blink: :blink: و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي نمي فهمند چون جاي ديگه فكر مي كنند . بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خراب ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي :40: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:54 توسط نازنین
|
|
||